راز سخن

شمارهٔ ۳۹

دلم از دیده برون می‌آید

دلم از دیده برون می‌آید
چه دهم شرح که چون می‌آید
حل شده دل ز ره دیده برفت
زان سرشکم همه خون می‌آید
دل اگر خود همه از سنگ بود
به کف عشق زبون می‌آید
یارب آن مَه به چه ماند یارب
که هم از حلقه کنون می‌آید
چشم خیره شود از طلعت او
کز در حجره درون می‌آید
ای که در رنگ و طراوت رخ تو
از گل و لاله فزون می‌آید
خیز و از پرده برون آی تو نیز
که گل از پرده برون می‌آید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.