راز سخن

شمارهٔ ۲۸

عشقت ایدوست مرا همنفسست

عشقت ایدوست مرا همنفسست
بی تو بر من همه عالم قفسست
حلقه زلف تو دل می گیرد
در شب زلف تو حلقه عسست
من ز عشق تو کجا بگریزم
کاشگم از پیش و غم تو زپسست
غم تو میخورم و میگریم
چون باشگی و غمی دسترسست
مرگ نزدیک بمن چونان شد
که میان من و او یک نفسست
هر که گوید که فلان را بنواز
گوئی از خشم فلان خود چه کسست
خشم و دشنام تو در می باید
طعنه دشمنم آخر نه بسست؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.