شمارهٔ ۲۳
عشق را با دل من صد رازست
عشق را با دل من صد رازست
در غم بر دل مسکین بازست
چرخ در کشتن من میکوشد
یار با چرخ درین انبازست
ناز برد از حد و با روی چنین
ناز در گنجد و جای نازست
عشقت ای دوست اگر نه اجلست
گرد جانم ز چه در پروازست
شب زلف تو چه روز افزونست
چشم آهوت چه روبه بازست
صبح و مشگست برخسار و بزلف
لاجرم پرده درو غمازست
گر دلم گرد تو گردد چه عجب
کت سر زلف کمند اندازست
یکدم از من نشود هجر تو دور
یارب این هجر تو چون دمسازست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.