راز سخن

شمارهٔ ۴

جانا نظری فرما کز جان رمقی مانده‌ست

جانا نظری فرما کز جان رمقی مانده‌ست
واکنون غم کارم خور کآخر نسقی مانده‌ست
از شرم رخ چون مه وآن عارض گلرنگت
مه در کلفی رفته گل در عرقی مانده‌ست
کردی به دلم دعوی وآن نیز فدا کردم
زین بیش سخن باشد؟ بر بنده حقی مانده‌ست؟
بی روی دلاویزت در هجر غم‌انگیزت
دل را اثری خود نیست جان را رمقی مانده‌ست
گر سیم و زرم کم شد از من ز چه برگشتی
در هجر توام پُر در، زرّین طبقی مانده‌ست
روزی دو سه نیک و بد درد سر ما می‌کش
کز دفتر عمر ما خود یک ورقی مانده‌ست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.