راز سخن

شمارهٔ ۱۰۲ - خواجه غافل

خواجه را دیدی تو تا بنشست بر دیوان ملک

خواجه را دیدی تو تا بنشست بر دیوان ملک
خود خبر داری که من از غصه‌اش چو نمی‌زِیَم؟
او میان دست و آنگه بر سر او من به پای
او ز من غافل ولیکن من از او غافل نِیَم
آرزو می‌آیدم روزی که او در منصبش
می‌کند توقیع و من بریعتمد ذالک رِیَم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.