راز سخن

شمارهٔ ۲۴۹

ای ز نور رخت افتاده به شک پروانه

ای ز نور رخت افتاده به شک پروانه
شمع رخسار ترا شمع فلک پروانه
قدسیان باز گرفتند ز رویت شمعی
جور فرّاش شد آن را و ملک پروانه
شمع رخسار تو یک نوبت اگر شعله زدی
بگرفتی ز سما تا به سمک پروانه
کار دل راست کن ای دوست به یک پروانه
کار شمعی نشود راست به یک پروانه
شمع بنهاده و پروانه شده مایل تو
گویی افتاد ز روی تو به شک پروانه
پیش آن چهره نباشد عجب ای شمع اگر
کند از صفحه دل مهر تو حک پروانه
شمع آتش شد و آتش محک عاشق از آنک
می زند قلب دل خود به محک پروانه
شمع دولت بفروزد دگر اقبال جلال
گر دهد لعل تو او را به نمک پروانه

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.