شمارهٔ ۲۴۷
ای جمال رخ تو تا بوده
ای جمال رخ تو تا بوده
عاشقان در غمش نیاسوده
دلها را به مهر ببریده
جانها را ز عشق فرسوده
بر سر کویت آنگه افتاده ست
جان عشّاق توده بر توده
عاشقانت هر آنچه جز غم تست
دست همّت بدان نیالوده
حُسن تو جلوه داد یک نوبت
عالمی را ز هوش بربوده
تا تو در پرده رفته هیچ کسی
پرده از روی کار نگشوده
از جمالت به کس نداده نشان
عقل هر چند راه پیموده
عشق تو در ضمیر دلها هست
آفتابی به گِل بیندوده
هست در دولت غم عشقت
آه ما سر بر آسمان سوده
دردسر می دهند مستان را
هوشیاران به پند بیهوده
چشمه ای پر دُر است چشم جلال
آتش عشق آبش افزوده
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.