راز سخن

شمارهٔ ۲۲۱

چون سایه منم فتان و خیزان

چون سایه منم فتان و خیزان
وز سایه خویشتن گریزان
باریکم و دردناک و دلسوز
مانند چراغ صبح خیزان
در کنج خرابه ای به تنها
دل تنگ نشسته اشک ریزان
با اختر خویش در لجاجت
با طالع خویشتن ستیزان
گر خاک جلال را ببیزند
مدهوش شوند خاک بیزان
رمزی گفتم که شکل آن را
ادراک کنند ذهن تیزان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.