راز سخن

شمارهٔ ۱۸۸

مرا دردی‌ست اندر دل، ولی گفتن نمی‌یارم

مرا دردی‌ست اندر دل، ولی گفتن نمی‌یارم
غم دُردانه‌ای دارم ولی سُفتن نمی‌یارم
بخواهم گفت حالم با طبیب خویشتن روزی
که در دل بیش ازین این درد بنهفتن نمی‌یارم
تو وصف حسن آن روی از من حیران چه می‌پرسی
ببین آشوب در عالم که من گفتن نمی‌یارم
از آن خاری که افکنده است هجران زیر پهلویم
خیالش نیک می‌داند که من خفتن نمی‌یارم
بر من تا نمی‌آید صبایی از سر کویش
دلم چون غنچه پرخون است و بشکفتن نمی‌یارم
چو اوقات جلال آشفته می‌دارد سر زلفش
چه شاید کرد با زلفش برآشفتن نمی‌یارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.