شمارهٔ ۱۲۰
یک لحظه درد عشق تو از دل نمیشود
یک لحظه درد عشق تو از دل نمیشود
وز دیده نقش روی تو زایل نمیشود
گویند پند ده دل شیدای خویش را
بسیار پند دادم و عاقل نمیشود
در ورطهایست کشتی صبرم به بحر عشق
کز غرقهگاه موج به ساحل نمیشود
هردم به حالتی دگر افتم ز دست غم
لیکن به هیچ حال غم از دل نمیشود
ای دل مبر امّید که بیرنج هیچ دست
در گردن مراد حمایل نمیشود
گویند سعی کن که شود کام حاصلت
من سعی مینمایم و حاصل نمیشود
صدبار اوفتاد به دام بلا جلال
خود پند مینگیرد و کامل نمیشود
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.