شمارهٔ ۹۵
شب چو به سر رفت و آفتاب برآمد
شب چو به سر رفت و آفتاب برآمد
بخت سرآسیمه ام ز خواب برآمد
مه چو نهان شد درآمد از در من دوست
ماه فرو رفت و آفتاب برآمد
طرّه عنبرشکن به دست صبا داد
جمله جهان بوی مشک ناب برآمد
باد صبا در ربود سنبلش از گل
پرتو خورشید از سحاب برآمد
گل نشنیدم که از بنفشه تتق بست
ماه ندیدم که با نقاب برآمد
مردم چشمم ز بس که اشک ببارید
از مژه ام خون به جای آب برآمد
غمزه برآشفت چون لبش بگزیدم
فتنه نگر، باز کز شراب برآمد
عمر چو می شد مرا به دست دلش داد
پای به سنگش ز بس شتاب برآمد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.