بخش ۴۷ - آگاه شدن حکیم و پادشاه از حال سلامان و ابسال و سرزنش کردن سلامان را و تنگ شدن احوال بر او
چون سلامان شد حریف ابسال را
چون سلامان شد حریف ابسال را
صرف وصلش کرد ماه و سال را
باز ماند از خدمت شاه و حکیم
هر دو را شد دل ز هجر او دو نیم
چون ز حال او خبر جستند باز
محرمان کردندشان دانای راز
بهر پرسش پیش خویشش خواندند
با وی از هر کجا حکایت راندند
نکته ها گفتند از نو و کهن
تا به مقصود از طلب آمد سخن
شد یقین کان قصه از وی راست بود
داستانی بی کم و بی کاست بود
هر یک اندر کار وی رایی زدند
در خلاصش دستی و پایی زدند
بر نصیحت یافت کار آخر قرار
کز نصیحت نیست بهتر هیچ کار
از نصیحت ناقصان کامل شوند
وز نصیحت مدبران مقبل شوند
از نصیحت زنده گردد هر دلی
وز نصیحت حل شود هر مشکلی
ناصحان پیغمبرانند از نخست
گشته کار عقل و دین زیشان درست
هر که از پیغمبری دم زد بر او
جز نصیحت ز آسمان نامد فرو
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.