بخش ۹ - حکایت ذوالنون و ابو یزید قدس الله تعالی سرهما
داد ذوالنون به بایزید پیام
داد ذوالنون به بایزید پیام
کای گرفته به خواب خوش آرام
سر برآور که وقت بیگه گشت
پای در نه که کاروان بگذشت
بایزیدش جواب داد که مرد
آن بود در سرای صلح و نبرد
که رود شب به خواب از همه پیش
بامدادان رسد به منزل خویش
سر به بالین نهد به فرقت یار
صبحدم پیش او شود بیدار
لیک در مجمع طلبکاران
باشد این خواب خواب بیداران
هر که عمری ز خواب دیده نبست
ندهد این خواب یکدم او را دست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.