راز سخن

روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)

بخش ۱۷

میشی از جویی بجست، دنبه وی بالا افتاد. بز بخندید که عورت تو را دیدم! میش روی باز پس کرد که ای بی انصاف من سالها عورت تو را برهنه دیدم و هرگز نخندیدم و طعن تو نپسندیدم تو پس از عمری که یک بار مرا چنین دیده ای چه سرزنش من پیچیده ای؟

چون لئیمی با هزاران عیب و عارروز و شب با خلق عالم آشکار
بیند اندک عیبی از صاحب کرمبرنیارد جز به طعن و لعن دم
آن به عیب این شود یکسر زباناین به ذکر او نیالاید دهان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.