راز سخن

روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان)

بخش ۷

در مدینه عالمی بود عامل و در جمیع علوم دینی کامل، روزی گذرش بر دار نخاسین افتاد کنیزکی دید مغنیه که به حسن صوت غیرت ناهید بود و به جمال صورت حیرت خورشید، شیفته جمال و فریفته زلف و خال او شد.

از سماع غنایش رخت هستی به صحرای نیستی برد و به استماع نوایش از مضیق بخردی راه فسحت سرای بیخودی سپرد.

خوبی روی و خوبی آوازمی برد هر یکی به تنها دل
چون شود هر دو جمع در یکجایکار صاحبدلان شود مشکل

لباس دانایی بیفکند و پلاس رسوایی پوشید و خلیع العذار در کوی و بازار مدینه می گردید. دوستان بر ملامت او برخاستند اما هیچ سود نداشت، زبان حالش به این کلمه متکلم بود و به این ترانه مترنم.

زین گونه که جلوه آن دلاویز کندعاشق ز بلا چگونه پرهیز کند
باد است ملامت کسان در گوشملیکن بادی که آتشم تیز کند

این قصه را به عبدالله جعفر رضی الله عنه باز گفتند صاحب کنیزک را طلبید و به چهل هزار درم کنیزک را بخرید و بفرمود تا به همان صوت که آن عالم به سماع آن گرفتار شده بود تغنی کرد.

پرسید که این را از که آموخته ای؟ گفت: از فلان مغنیه او را نیز طلب داشت، بعد از آن آن عالم را بخواند و گفت: می خواهی که آن صوت را که شیفته آن شده ای از استاد آن کنیزک بشنوی؟ گفت: بلی.

آن مغنیه را فرمود تا به آن تغنی کرد. عالم بیخود بیفتاد چنانکه تصور کردند مگر که بمرد. عبدالله جعفر گفت: دیدید که ما به کشتن این مرد در گناه افتادیم. بعد از آن بفرمود که آب بر روی او زدند، به خود باز آمد.

با وی گفت: ما ندانسته بودیم که تو در عشق آن کنیزک بدین مرتبه رسیده باشی؟ گفت: والله آنچه پنهان است بیش از آن است که آشکار شد پرسید که می خواهی که این صوت را از آن کنیزک بشنوی ؟

گفت: دیدی که چون آن را از دیگری شنیدم که عاشق او نیستم بر من چه گذشت؟ حال من چگونه شود اگر آن را از لب و دهان معشوقه خود بشنوم! پرسید که اگر وی را بینی بشناسی؟ بگریست و گفت:

گفتی که شناسی که که برد از تو دل و دین؟والله که در آفاق جز او را نشناسم

بفرمود تا کنیزک را بیرون آوردند و تسلیم وی کردند، و گفت: مر توراست این والله که در وی جز به گوشه چشم نگاه نکرده ام آن عالم در دست و پای عبدالله جعفر افتاد و گفت:

آبم ز کرم به روی کار آوردیوز موج فراقم به کنار آوردی
صبرم به دل ز غم فگار آوردیخوابم به دو چشم اشکبار آوردی

پس دست کنیزک را بگرفت و به خانه خود روان شد. عبدالله غلامی را فرمود که چهل هزار درم دیگر بگیر و همراه ایشان ببر تا به جهت فکر معیشت غباری بر خاطر ایشان ننشیند و به فراغت خاطر از یکدیگر تمتع توانند گرفت.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.