راز سخن

شمارهٔ ۳۱

پیری دیدم خمیده قامت

پیری دیدم خمیده قامت
دنبال جنازه جوانی
با او به زبان حال می گفت
گریان گریان به هر زبانی
رفتی تو چو تیر و من بماندم
در قبضه دهر چون کمانی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.