شمارهٔ ۲۹۰
می زند راه دلم شکل سهی بالایی
می زند راه دلم شکل سهی بالایی
که نمی بینمش از سروقدان همتایی
همچو گل ظاهرش از صفحه عارض لطفی
همچو مه لایحش از لوح جبین سیمایی
در صف تنگ قبایان و تنک پیرهنان
دیده حاسد ازو دور عجب رعنایی
همه پروانه شمع رخ اویند ولی
نیست از نخوت خوبی به کسش پروایی
خلوت من شود از پرتو رویش روشن
گر مددگار شود همت روشن رایی
زآستانش به سفر پای من از جا نرود
نیست در شهر چو من عاشق پابرجایی
جامی از مس وجود تو چه حاصل چو بر آن
کیمیایی نکند تربیت دانایی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.