شمارهٔ ۲۵۸
خواهم ای گل که ز شوق تو بگریم چندان
خواهم ای گل که ز شوق تو بگریم چندان
که شود غنچه گلزار امیدم خندان
بی تو عاشق چو به بستان گذرد بر لب جوی
آب زنجیر شود بر وی و بستان زندان
چین در ابرو مفکن چون ز تو حاجت طلبیم
ای خم ابروی تو قبله حاجتمندان
چه اثر آه مرا در دل سخت تو که تیر
گرچه الماس بود کم گذرد از سندان
لب لعلت چه لطیف است کزان خون بچکد
گر کند تیز بر او کس به تخیل دندان
حرص بر وصل تو پیرانه سرم تا حدیست
که به صد بوسه ز لعلت نیم از خرسندان
پیر شد جامی و شیرین پسران را پدر است
چه بلاها که کشید این پدر از فرزندان
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.