راز سخن

شمارهٔ ۲۵۱

هرگز ندیدم رسم حبیبان

هرگز ندیدم رسم حبیبان
همچون تو کردن خو با رقیبان
غوغای زاغان ببریده گل را
پیوند صحبت از عندلیبان
هرگز نیاری یاد اسیران
هرگز نپرسی حال غریبان
از بس ضعیفم گشته ست عاجز
زاحساس نبضم دست طبیبان
خوش انکه گردد در قتل واعظ
شمشیر غازی تیغ خطیبان
دادی کسان را از خود نصیبی
رحمی نکردی بر بی نصیبان
جامی که عشقت کردش مؤدب
کی گوش دارد پند ادیبان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.