شمارهٔ ۲۴۶
به بستان میگذر وز چهره گلها را خجل میکن
به بستان میگذر وز چهره گلها را خجل میکن
همیزن خنده وز لب غنچهها را منفعل میکن
بحل کردن چه خواهی چون کشی ما را کسی بر تو
ندارد حکم، هم خود میکش و هم خود بحل میکن
نشاید منزل تو زآب و گل گاهی که میآیی
گذر بر دیده ره بر سینه جا در جان و دل میکن
مزاجت منحرف میبینم ای خلوتنشین گاهی
به کوی نیکوان کسب هوای معتدل میکن
لبم را با لب او متصل کردی خیال ای دل
چه جانافزا خیالی کردی این را متصل میکن
نشان پاش تا ماند پی بوسیدن ای دیده
به هر راهی که آن مه میرود از گریه گل میکن
دلت زان بت پر ای جامی به کعبه رو چه میآری
بدین دل روی در بتخانه چین و چگل میکن
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.