راز سخن

شمارهٔ ۲۲۵

ما به راه طلب وصل تو نعل افکندیم

ما به راه طلب وصل تو نعل افکندیم
وز لب لعل تو دندان طمع برکندیم
دور پرگار فلک رسم جدایی انگیخت
تا درین دایره کی باز به هم پیوندیم
کس گرفتار مبادا به ملاقات رقیب
نپسندیم به کس آنچه به خود نپسندیم
با تو بودیم چو تن همنفس جان یکچند
زنده اکنون به مددگاری آن یکچندیم
استینها ز دو ساعد بودت صره سیم
دست بگشای که بس مفلس و حاجتمندیم
نیست بهر غرضی بودن ما در کویت
با سگان تو به زنجیر ارادت بندیم
دی گذشتی به من و سایه سرو تو فتاد
ما چو جامی ز وصالت به همین خرسندیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.