راز سخن

شمارهٔ ۱۸۲

منم امروز و حالتی که مپرس

منم امروز و حالتی که مپرس
وز وداعت ملالتی که مپرس
رفتی و بی تو جان نرفت از تن
دارم از تو خجالتی که مپرس
مانده ز انکار عشق توست فقیه
در حجاب جهالتی که مپرس
مرغ تیر تو کرده نامه به پر
در هلاکم رسالتی که مپرس
بس هدایت طلب که از زلفت
رفته راه ظلالتی که مپرس
بهر آیینگیت صوفی شهر
داده دل را صقالتی که مپرس
شد چو طوطی ز شکرت جامی
مرغ شیرین مقالتی که مپرس

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.