راز سخن

شمارهٔ ۱۶۷

رقم می زد قلم وصف لب لعل تو بر کاغذ

رقم می زد قلم وصف لب لعل تو بر کاغذ
قلم شد نیشکر وز نیشکر غرق شکر کاغذ
تنک دل را چه طاقت پیش طعن حاسدان آری
نیارد تاب زخم تیر چون باشد سپر کاغذ
بود کز زیر پا برداری و خوانی غم خود را
به خون دل نویسم وافکنم در رهگذر کاغذ
نشاید بر تو باد گرم و سرد ای شمع می خواهم
که چون فانوس سازم خانه ات را بام و در کاغذ
به کاغذهای رنگین چون بود مایل دل طفلان
کنم در نامه تو لعل از خون جگر کاغذ
پیام رقت خود داد دل از کوی تو جان را
چو آن یاری که بفرستد به یاری از سفر کاغذ
دل جامی ز بحر شعر باشد مخزن گوهر
ازان مخزن به دامن می برد اینک گهر کاغذ

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.