راز سخن

شمارهٔ ۱۵۴

زان بت آزری خبر که دهد

زان بت آزری خبر که دهد
زان مه خاوری خبر که دهد
دل ما مشتریست آن مه را
به مه از مشتری خبر که دهد
می دود اشک ما به هر سر راه
تا ازان لشکری خبر که دهد
بی خبر زو شدیم دیوانه
زان فسونگر پری خبر که دهد
کفش او تاج ماست شاهان را
زین بلند افسری خبر که دهد
تخت جم شد به باد منتظر است
تا ز انگشتری خبر که دهد
یار شد جور پیشه جامی را
زین نوازشگری خبر که دهد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.