راز سخن

شمارهٔ ۱۴۷

کس رخت را چو گل نظاره نکرد

کس رخت را چو گل نظاره نکرد
که گریبان چو غنچه پاره نکرد
با دل عاشقان کند دل تو
آنچه با شیشه سنگ خاره نکرد
هر که زیر کمر میان تو دید
وای او کز بلا کناره نکرد
مه نشد شب فروز تا ز رخت
لمعه نور استعاره نکرد
جان بیچارگی دهم که لبت
دید بیچارگیم و چاره نکرد
سنگ بیدادت از عدد بدر است
ریگ صحرا کسی شماره نکرد
جامی از کارها نداشته دست
نام خود رند هیچ کاره نکرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.