راز سخن

شمارهٔ ۱۳۵

اشکم به گلو گر ره فریاد نبندد

اشکم به گلو گر ره فریاد نبندد
ناله گرهم در دل ناشاد نبندد
از کلک مصور مطلب صورت شیرین
کین نقش بجز تیشه فرهاد نبندد
ترسم رگ جان بگسلدم کاش ازین پیش
آن موی میان خنجر بیداد نبندد
گو خون مرا ریز چو جلاد به شرطی
کز روی خودم دیده چو جلاد نبندد
گر فاخته بیند به چمن کاکل آن سرو
در دل شکسن طره شمشاد نبندد
محمل کش حاجی چو بود خضر چه باک است
گر مطهره از دجله بغداد نبندد
استاد خط آمد لب او کی شود استاد
جامی چو خیال خط استاد نبندد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.