راز سخن

شمارهٔ ۱۰۴

خطت از لعل آتشگون برآمد

خطت از لعل آتشگون برآمد
ندانم سبزه ز آتش چون برآمد
خضر زد غوطه در عهد سکندر
در آب زندگی و اکنون برآمد
به خونریزی کشیدی از میان تیغ
میان عشقبازان خون برآمد
ترازو با رخت سنجید مه را
رخت در حسن ازو افزون برآمد
چو لاله داغ لیلی داشت بر دل
گلی کز تربت مجنون برآمد
دل مردم به آب چشم من رفت
چو نام دجله و جیحون برآمد
به وصف قد تو گفتار جامی
به میزان خرد موزون برآمد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.