راز سخن

شمارهٔ ۹۸

در دیار مصر اگر یوسف رخی پیدا شود

در دیار مصر اگر یوسف رخی پیدا شود
در خراسانم دل از سودای او شیدا شود
ور رسد اینجا خبر کافروخت شمعی رخ به شام
جان من پروانه سان از شوق ناپروا شود
کیست جز من آن کز اول پای در غوغا نهد
چون ز شهر آشوب ماهی شهر پرغوغا شود
آتش افتد در من از غیرت که چون آن من نیم
هر که را بینم که از عشق بتی رسوا شود
تا نباشد غیر من عاشق به عالم کاشکی
در دلم غم های عشق عاشقان یکجا شود
بس که گیرد درد جویایی عشقم هر شبی
اشک و آه من زمین گرد و فلک پیما شود
تنگیی دارد دل جامی برون از قید عشق
تا نگردد در سر زلفی گره کی وا شود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.