راز سخن

شمارهٔ ۹

یاد دارم از کهن پیری که در حمام گفت

یاد دارم از کهن پیری که در حمام گفت
کین سخن پرسید روزی کهتری از مهتری
چیست سر آنکه در حمام هرکس پا نهد
بر دل غمگین او بگشاید از شادی دری
گفت سرش آنکه با او نیست زاسباب جهان
غیر طاس و فوطه ای آن نیز ازان دیگری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.