راز سخن

شمارهٔ ۴۴۱

ای به بالا بلای جان همه

ای به بالا بلای جان همه
کوته از وصف تو زبان همه
آسمان است قبله حاجات
آستان تو آسمان همه
چون تو نازک میان بسی دیدم
تو دلم بردی از میان همه
بود شهر از شکرفروشان پر
بست لعل لبت دکان همه
هر کست بی وفا گمان می برد
شد یقین عاقبت گمان همه
چون فتیله چراغ داغ توراست
شعله زن مغز استخوان همه
از کهن عاشقان مگو جامی
کرده ای نسخ داستان همه

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.