راز سخن

شمارهٔ ۴۱۲

تا نموده ست سر از طرف کله کاکل تو

تا نموده ست سر از طرف کله کاکل تو
روز بر کج کلهان کرده سیه کاکل تو
برسر موکب خورشید جبینان تو شهی
هندوی چتر گشا بر سر شه کاکل تو
رفت بر باد هوا رشته جمعیت ما
می ندارد سر این رشته نگه کاکل تو
دل به فکر ذقن توست دریغا که نشد
دستگیر دل افتاده به چه کاکل تو
تا سوی خویش کشد دل ز همه روی زمین
رسن آویخته از طارم مه کاکل تو
سرنتابند هنوز از ره تو مسکینان
باهمه سر که فکنده ست به ره کاکل تو
چون رهد جامی ازینسان که شود دام رهش
گه خط سبز تو گه زلف تو گه کاکل تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.