راز سخن

شمارهٔ ۳۶۸

من بسی خوبان عالم دیده ام

من بسی خوبان عالم دیده ام
چون تو در عالم کسی کم دیده ام
چشم من بی نم مبادا گر گهی
چشم خود را بی تو بی نم دیده ام
چون سر زلف تو پشت من خم است
تا سر زلف تو پر خم دیده ام
بر دل غمدیده زخمت رحمت است
رحمتی کن بر دل غمدیده ام
راحتی کز زخم تو بینم کجا
هرگز آن راحت ز مرهم دیده ام
هر چه لیلی داشت داری وز غمش
آنچه مجنون دید من هم دیده ام
سوخته محرومی جامی دلم
هرکه را پیش تو محرم دیده ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.