راز سخن

شمارهٔ ۳۵۵

تا کی از گریه پا به گل باشم

تا کی از گریه پا به گل باشم
خرقه رنگین ز خون دل باشم
تا تورا لعبت چگل گفتند
روبه بتخانه چگل باشم
تا به خونم خطت سجل بسته ست
کشته حکم آن سجل باشم
اعتدال قد تو تا دیدم
بنده سرو معتدل باشم
رنجه گشتی به قتل من ای وای
گر نه از لطف تو بحل باشم
تا به کویت رسیده ام خواهم
باشم آنجا و متصل باشم
جامیم نکته گوی شهر ولی
از لبت در سخن خجل باشم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.