شمارهٔ ۳۵۰
تا کی آرام دل بی خبرانت بینم
تا کی آرام دل بی خبرانت بینم
مردم دیده کوته نظرانت بینم
روی تو اینه نور جمال ازل است
چند پیش نظر بی بصرانت بینم
می روم از سرکویت چه کنم نتوانم
که از این بیش حریف دگرانت بینم
تویی آن گلبن نوخیز که در باغ جمال
تازه از گریه خونین جگرانت بینم
گفته ام سنگ دل سخت تو را در همه جای
جای آن هست که با خویش گرانت بینم
هیچ خاطر نگرانیم نماند به جهان
گر سوی خود به ترحم نگرانت بینم
جامی این گونه کزان غنچه دهان تنگدلی
زود باشد که چو گل جامه درانت بینم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.