راز سخن

شمارهٔ ۳۴۲

یار نی روی به گلشن چه کنم

یار نی روی به گلشن چه کنم
جلوه سوری و سوسن چه کنم
منظر دیده روشن رخ اوست
بی رخش دیده روشن چه کنم
شب چو درنایدم آن ماه ز در
پرتو ماه ز روزن چه کنم
چاک دل دوخته نی ز اشک و مژه
این همه رشته و سوزن چه کنم
گفتم آمد به لبم جان ز غمت
گفت عاشق تو شدی من چه کنم
گفتم از هجر به تیغم برهان
گفت خون تو به گردن چه کنم
فن من عاشقی امد جامی
صرف اوقات به هر فن چه کنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.