راز سخن

شمارهٔ ۳۰۹

بنشین دمی که پیش رخت زاریی کنم

بنشین دمی که پیش رخت زاریی کنم
با طره تو شرح گرفتاریی کنم
دل را که از کدورت ایام بی صفاست
از نور طلعت تو صفا کاریی کنم
دارم هوای قد تو بر یاد قد توست
گر سرو را به باغ هواداریی کنم
تا دیده ام که پرسش بیمار می کنی
هر دم ز تو بهانه بیماریی کنم
ارزد هزار نافه چین تار زلف تو
آن دستگاه کو که خریداریی کنم
دشوار باشد از تو مرا صبر یک نفس
هر چند صبر بر همه دشواریی کنم
من جامیم به نادره گفتن مثل دمی
شو مستمع که نادره گفتاریی کنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.