راز سخن

شمارهٔ ۳۰۲

مرا تا کی جگرخون داری ای دل

مرا تا کی جگرخون داری ای دل
سرشکم را جگرگون داری ای دل
شدی همدم درون دیده با اشک
همانا عزم بیرون داری ای دل
مرا سرگشته داری گرد عالم
تو هم آیین گردون داری ای دل
به لیلی زلف ماهی میل کردی
قدم در راه مجنون داری ای دل
زاسرار محبت شد جهان پر
چه گوهرهای مکنون داری ای دل
به افسون رام کردی صد پری را
به زیر لب چه افسون داری ای دل
ز چند و چون گذشت اندوه جامی
ز حال او خبر چون داری ای دل

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.