راز سخن

شمارهٔ ۲۹۴

در نعت بقا نیست کسی با تو مشارک

در نعت بقا نیست کسی با تو مشارک
وجه تو بود باقی و باقی همه هالک
هرجا زده ز اسماء تو آدم دم انبا
«سبحانک لا علم لنا» گفته ملایک
از ظلمت زلفت نتوان برد برون راه
گر نور جمالت نشود رهبر سالک
در سلک مساکین تو سکان صوامع
وز خیل ممالیک تو شاهان ممالک
عابد ز تو محجوب به تکمیل عبادات
حاجی ز تو محروم به تحقیق مناسک
از عام کالانعام مجو همت پاکان
معراج ملائک نبود کار اولئک
باحرص و هوا نیست غزا طاقت واعظ
رعنای مجالس نبود مرد معارک
گفتی بدرآی از همه تا با تو درآیم
فالقلب فداء لک والروح کذلک
جامی به غم عشق تواز فضل تو افتاد
مولای کما کنت تفضلت فبارک

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.