راز سخن

شمارهٔ ۲۱۵

نام لبت چون به زبان می‌آید

نام لبت چون به زبان می‌آید
آب حیاتم به دهان می‌آید
هر نفسی پیش لب جان‌بخشت
خضر به دریوزهٔ جان می‌آید
رخش جفا بر سر ما می‌رانی
فتنه رها‌کرده‌عنان می‌آید
چهره چو گل گرد چمن می‌گردی
بلبل مسکین به فغان می‌آید
بی گل تو جلوهٔ سوسن بر من
سخت‌تر از زخم سنان می‌آید
کوه بلا شد غم عشقت لیکن
بر دل عاشق نه گران می‌آید
در صفت لعل لبت جامی را
بین چه رنگین سخنان می‌آید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.