شمارهٔ ۱۷۲
ز آفتاب به رشکم که زیر پای تو افتد
ز آفتاب به رشکم که زیر پای تو افتد
ز سایه نیز که چون زلف در قفای تو افتد
به هر بلا رسد از تو غیر شکر نگویم
مرا عطاست بلایی که از برای تو افتد
به چتر شاه کجا سر درآورم که به فرقم
بس است سایه لطفی که از گدای تو افتد
ز خاک سرو بروید ز سرو دل چو صنوبر
چو سایه در رهی از قد دلربای تو افتد
اگر بهشت بود خاطرم قرار نگیرد
به خانه ای که نه همسایه سرای تو افتد
ز سینه کرده سپر چشم انتظار به راهم
بود که بر سپرم ناوک جفای توافتد
بود ز نخل سخن میوه ریز خامه جامی
امیدواری آن را که آن خورای تو افتد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.