راز سخن

شمارهٔ ۱۰۷

آن ترکمان پسر که دل ما نشان اوست

آن ترکمان پسر که دل ما نشان اوست
زابرو و غمزه تیر بلا بر کمان اوست
صاحبدلان به راه وفا خاک گشته اند
گو خوش بران که رخش جفا زیر ران اوست
ما در میان غصه چو موییم ازان کمر
خوش آن که دست کرده کمر در میان اوست
دامن کشان چو گل به سر سبزه تا گذشت
دستان بلبلان چمن داستان اوست
تا بهره مند شد ز کف او عنان به رخ
خونم دوال بسته ز رشک عنان اوست
باشد چو جام دیده پر از اشک حسرتم
تا دیده ام که جام دهان بر دهان اوست
یک جامه نیست بر تن جامی ز غم درست
جز خشک گشته پوست که بر استخوان اوست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.