راز سخن

شمارهٔ ۸۳

به کوی عزلتم ویرانه ای هست

به کوی عزلتم ویرانه ای هست
ز نقد وقت درویشانه ای هست
به دستم تا ز هستی دست شویم
ز خم نیستی پیمانه ای هست
مکن دورم که دارد ذوق دیگر
به گرد شمع چون پروانه ای هست
چو بر دیوانگان می افکنی سنگ
نمی گویی مرا دیوانه ای هست
چه خوی است اینکه سوی آشنایان
نیاری روی تا بیگانه ای هست
اگر خانه نباشد خوب غم نیست
چو از خوبان تو را همخانه ای هست
مخور جامی فریب سبحه خوانان
که دامی هست هر جا دانه ای هست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.