راز سخن

شمارهٔ ۶۵

گوهر عشق تو را دل صدف است

گوهر عشق تو را دل صدف است
ناوک درد تو را جان صدف است
بحر اسرار شناسد خود را
شیخ مغرور که بادش به کف است
رخنه تیغ جفایت به سرم
کنگر افسر جاه و شرف است
می رسد راحتم از سیلی فقر
ناله از دست تهی کار دف است
عیش سازان و شراب و لب کشت
چشم عارف نه بر آب و علف است
جامی از اهل ولا همت خواه
گرد تو گرچه بلا بسته صف است
کار هر کس نبود صف شکنی
شیر این معرکه شاه نجف است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.