شمارهٔ ۵۸
پیش ازان دم که قلم نقش کند حرف نخست
پیش ازان دم که قلم نقش کند حرف نخست
داشت طفل دل من لوح وفای تو درست
کار بر خسته دلان همچو قبا تنگ مگیر
گرچه بر قامت تو خلعت حسن آمده چست
اشک خود را ز نظر غرقه به خون می رانم
که چرا چشم من از خاک کف پای تو شست
چند گویی که چو وصلم نشود یافت مجوی
تا مرا تاب و توان هست تو را خواهم جست
نیست در بادیه عشق نظر لیلی را
جز بر آن لاله که با داغ دل مجنون رست
گر کشم بی تو ز بدبختی خود صد سختی
حاش لله که شود رابطه عشق تو سست
گفته ای بی طلب از من مطلب جامی کام
آه و صد آه که مطلوب و طلب هردو ز توست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.