شمارهٔ ۴۴
مرا هر لحظه زخمی بر دل از پیکان او بادا
مرا هر لحظه زخمی بر دل از پیکان او بادا
اگر جانم رود گو رو بقای جان او بادا
اگر فرمان دهد خطش به خونریز وفاداران
چو خامه جمله را سربر خط فرمان او بادا
چو شب بر آستانش سر نهم ذوق غلامی را
به گردن طوقم از دم سگ دربان او بادا
به دامانش نشاید کرد کار خون فشان چشمم
به جاروب مژه فراشی میدان او بادا
چو از باد خزان باغ و بهار از هم فروریزد
بهار باغ عمرم غنچه خندان او بادا
همی رفت از لطافت خوی فشان واندر دعا خلقی
که کشت ناامیدان خرم از باران او بادا
بجز وصف جمالش نگذرد بر خاطر جامی
تماشاگاه جان عاشقان دیوان او بادا
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.