شمارهٔ ۴۱
غم نیست کافتد از تن فرسوده سر جدا
غم نیست کافتد از تن فرسوده سر جدا
غم زان بود که ماند ازین خاک در جدا
سر بر ندارم از خط حکم تو چون قلم
گر بند بند من کنی از یکدگر جدا
از آب دیده گونه رخسار من نگشت
زردی به شست و شوی نگردد ز زر جدا
این اشک سرخ نیست که می آیدم ز چشم
خونابه ایست گشته ز ریش جگر جدا
گردد میان تو کمر از موی بسته زلف
کس چون کند میان تو را از کمر جدا
پرواز راستان سویت از بال همت است
افتد به خاک تیر چو ماند ز پر جدا
گفتی که جامی از تو بزودی جدا شوم
ای کاش جان شود ز تنم زودتر جدا
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.