شمارهٔ ۲۵
رو ای صبا و بگو یار دلستان مرا
رو ای صبا و بگو یار دلستان مرا
که وعده های دروغ تو سوخت جان مرا
سرا و خانه ام از طلعت تو روشن بود
سیاه ساخت فراق تو خان و مان مرا
فغان همی کنم از داغ هجر تو شب و روز
ولی چه سود که تو نشنوی فغان مرا
ز ناله راز نهانم به روی روز افتاد
بیا ز خاتم لب مهر کن دهان مرا
چه سان جمالِ تو بینم ، اگر نه پاک کنی
به آستین کرم چشم خونفشان مرا
چراغ شام غمت را فتیله از چه کنم
چو سوخت فرقت تو مغز استخوان مرا
غزلسرایی جامی که حسب حال من است
ترانه ساخت به هر کوی داستان مرا
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.