راز سخن

شمارهٔ ۱۶

جامی به روی خاک چو یک زنده یافت نیست

جامی به روی خاک چو یک زنده یافت نیست
خوشوقت مردگان که ته خاک خفته اند
گردی ز رهروان ره صدق مانده بود
آن هم کنون ز ساحت ایام رفته اند
قومی رسیده اند که در کارگاه فضل
هرگز دری به مثقب فکرت نسفته اند
خاری به جان اهل دلی گر خلیده است
چون سبزه گشته خرم و چون گل شکفته اند
خاطر مدار رنجه اگر عیب ها ز تو
هر جا نموده باز و هنرها نهفته اند
از کج چه اعتبار اگر کج نموده اند
بر راست چیست طعنه اگر راست گفته اند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.