شمارهٔ ۱۰۱۰
بس که در جان فگار و چشم بیدارم تویی
بس که در جان فگار و چشم بیدارم تویی
هر که پیدا می شود از دور پندارم تویی
آن که جان می بازد و سر درنمی آری منم
وان که خون می ریزد و سر برنمی آرم تویی
گر تلف شد جان چه باک این بس که جانان منی
ور ز کف شد دل چه غم این بس که دلدارم تویی
گرچه صد خواری رسد هر دم ز دست غم مرا
من چه غم دارم عزیز من که غمخوارم تویی
روز را دریوزه نور از شب تار من است
تا به آن روی چو مه شمع شب تارم تویی
با که گویم درد خود یا رب درین شب های غم
آگه از صبر کم و اندوه بسیارم تویی
گرچه نستانی به هیچم بر سر بازار وصل
خودفروشی بین که می گویم خریدارم تویی
گفته ای یار توام جامی مجو یار دگر
من بسی بی یار خواهم بود اگر یارم تویی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.