راز سخن

شمارهٔ ۱۰۰۱

هر دم به دیده دگری خانه می کنی

هر دم به دیده دگری خانه می کنی
هم خانگی به مردم بیگانه می کنی
دل را نشان به زاویه هجر می دهی
دیوانه را مقام به ویرانه می کنی
دستم گرفته غوطه دهی در خم ای سپهر
چون خاک قالبم گل پیمانه می کنی
ای شمع بزم حسن تو را گرم می کند
دلسوزیی که بر سر پروانه می کنی
می پروری ز گریه دلا مهر خال او
از فیض ابر تربیت دانه می کنی
بگشا گره ز طره مشکینش ای صبا
تا چند جعد سنبل تر شانه می کنی
جامی دگر به مدرسه رفتن وظیفه نیست
وقت است اگر عزیمت میخانه می کنی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.